یک کوچه راه از بیکسی
میروم میرسم به آن سر هستی هیچکس همرهم نمی آید هیچ کس تاب غم نخواهد داشت هیچکس اینچنین نمی پاید رازهای تمام دنیا را در کف دست خویش میبینم غنچه های هزار باغ شگفت در یکی لحظه باز میچینم همنفس در ملال جهان با صفا از حضور ایمان باش تا نترسی به تیرگی زمین متوسل به نورایمان باش گر که آن سوی شب نشستی تو کرده ام راهت از سحر روشن صبحدم شمع چون شود خاموش میشود راه تو دگر روشن من اگر سوختم تو روهر باش تا به خورشید متصل گردی من اگر سوختم تو باز مشین تا بیابی ز دل رهاوردی هیچکس مثل دل نمیداند معنی باغ و نور و باران را از دل خویش جو اگر جویی اندرین میکده تو آنان را دل هزاران هزار سال از این زندگانی دیگری میکرد حضرت عشق هم همیشه بدو از سر ناز دلبری میکرد همنفس با پرنده های دعا مست درگاه کبریا یی بود گر زمین بود و آسمان با نور سرخوش از باده ی خدا یی بود برسبزترین یاد گره خورده دلم یعنی که به شمشاد گره خورده دلم تا آنکه دل تو نرم گردد با من بر پنجره فولاد گره خورده دلم .... کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟؟ میان این همه درد و بلا باز خراب عطر و طعم پرتقالم خراب یک نسیم خوب و بی غش خراب جرعه ای آب زلالم خراب لقمه ای از نان گندم خراب خلوتی در سایه ء بید خراب شادی در چهره ی تو خراب لمعه ای از نور خورشید خراب یک غزل کز دل بر آید خراب یک نفس کز شور باشد خراب یک نوا کز سوز خیزد خراب خانه ای کز نور باشد شبیه شمع و مثل شاپرک یا چو رنگ آسمان و نقش خورشید تنم با یکدلی بگداخت بگسیخت دلم با بیخودی آمیخت جوشید بسی تلخست اینکه دوست داری کسی را و به او لایق نباشی ولیکن تلختر ایدل که آن کس زتو خواهد بر او عاشق نباشی تو حق داری که از من دور گردی زنحسیهای احوال سیاهم تو حق داری که در اندیشه باشی ز ترس زندگانی تباهم اگر من دردسر ساز تو هستم الهی خانه ام در کنج غم باد اگر من خاطرت را رنج دادم الهی شر من زین بیش کم باد همه فکر من از مهرت همینست که تشویشی دهم بر خلوت تو قضای آسمان این گشت کامروز نشینم گوشه ای در حسرت تو همه زخمم همه خونم !همه درد کسی کو زیر دوشم را بگیرد مگر که سرنوشت اینست که عاشق بپیچد بر خود از غم تا بمیرد دگر رسم فتوت هم برافتاد دگر میخانه پر نامرد گشتست ز بس خون خورده ام در سوز و ماتم دلم در یاچه ای از درد گشتست سمندروار از جور زمانه میان شعله ی غم سوختم من دوصد فریاد در دل داشتم لیک فرو خوردم غم و لب دوختم من که میداند چه رنجی میکشم من که میداند چه غمها حاصلم هست؟ که میداند که بر من چه گذشته که می داند چه دردی در دلم هست؟؟؟ من اگر که مرده ام توسبز باش در فنا ره برده ام تو سبز باش ای گل از احوال من عبرت بگیر من دگر پژمرده ام تو سبزباش روزگارم گر به سرخی بگروید زخم کاری خورده ام تو سبز باش هستی من هیچ رنگ وبو نداشت من خسی آزرده ام تو سبز باش زمهریر از آه من در یخ نشست چون چنین افسرده ام توسبز باش... شبیه شمع در زندان آتش میان این قرنطینه نشستم گهی در گریه گاهی هم به خنده به بهت داغ دیرینه نشستم همیشه در نگاه آینه ها فغان زخمیم تاثیر دارد به ذهن هر مهاجر در دل دشت تمام درد من واگیر دارد تو کردی سرزنش قلب مرا لیک ندانستی که من مجبور بودم در آن جایی که حکم عشق آمد من محکوم هم معذور بودم تو را می خواهم اما من به چشمت نمی ارزم بدین حد مستمندی نمی رنجم ز تو ای خوب هرگز اگر بر روز و حال من بخندی نمی خواهم! نمی خواهم که رنجی رسد بر خاطرت از دردهایم اگر دیدی خطر دارم برایت میان دردهایم کن رهایم تو میدانی ز هر کس بهتر این را حکایات غریبی دارد این دل اگر چه می خورد خون جگر باز میان خون شکیبی دارد این دل چومن طاعونی پر دردو غم را چه کس گردد پذیرا در زمانه؟ همه در عافیتگه میگریزند ز دست درد زیرا در زمانه اگر چه مبتلایی درد مندم اگر چه هیچ از عالم ندارم اگر چه من به بد بختی بمیرم تو گر خوشبخت باشی غم ندارم سرایتهای درد من ضروریست اگر نزدیک باشم در هوایی توان امتناع از این سخن نیست که درد من بود دردی خدایی.... مونس عشاق کهن یا حسین طایر صد پاره بدن یا حسین رنگ عزایت چه غریبانه است حال و هوایت چه غریبانه است نور دو چشمان نبی جز تو کیست ذبح عظیم نبوی جز تو کیست نام تو و اشک زیک گوهرند کین همه مستلزم یکدیگرند کیست که از یاد تو دلخون نگشت نام تو بشنید و دگر گون نگشت... تمام آسمان اینجا برای عشق می گرید پرستو زنده میگردد هزاران بار و میمیرد بیا و خلوت دل را مزن برهم ز تردیدی چراغ معنی است این و خموشی بر نمیگیرد پریشان گشته ام چون لاله ء مشتاق در اینجا تو در آن سوی آیینه مرا چون روز میبینی کدامین صبح سرداده صفیر روشنایی را کمی با من بساز ایندم اگر این سوز میبینی .. وارث منهاج امیر کلام زینب کبرای علیها سلام نام حسین را تو بر افراشتی پرچم افتاده تو بر داشتی ممتحنی چون تو ندیده بشر هر غمش از آن غم دیگر بتر! در نمایشگاه فصول سرنوشتم هرچه میل توست با این میوه های کال ونوبری که ارمغانه زمانست در لحظات خاکستری اگر من مسلول رنج و فرسایشم نمی خواهم با وجود خودم و عوارض آن به تو آسیب بزنم مباد آنروزی که دلیل عذابت باشم! در سایه های شکوفه ودر شکوفه های سایه درون بیکرانه ی ساعات جاودانه حتی اگر من نباشم حتی اگر من را نخواهی بزرگترین آرزوی من حرمت و خوشبختی و عاقبت بخیری توست... مثل دستهای پدر مثل پیشانی مادر مثل یک امر مقدس مثل یک معنی مبارک برای من حرمت نگهداشتن درجه ی بالاتر و والاتر دوستداری است حرمت تو برای کلمات من غیر قابل توصیف است ببخش اگر کلماتم گاهی حرمت نام تو را شکستند.. چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست؟! "سهراب سپهری" من حسینم که جهان واله و حیران من است ابر و باد و مه و خورشید به فرمان من است من قصه های خدایی را از تو شنیدم: انشای سبز گل بر صورت نسیم یادداشت گرم پروانه در مکتب شمع صفیر بال کبوتر در اندیشه ی گنبد هجوم خیس رسالت باران سیاه مشق مبهوت ابر بر کاغذ افق! من وتو ریشه در خاک داریم وثمر در آسمان ای یادگار جوانه های بهشتی! آیینه ای بساز از" دل صنوبری" این عضو کوچک مرموز تا به معرفت شاپرک برسی تا حکمت کبوترها را دریابی با واقعیت رفیق باش ولی برای چیزهایی که از وقعیت برترند واقعیت آنچه که باید نیست و آنچه که باید واقعیت نیست میوه هایی هست شبیه اشتیاق طعمهایی هست شبیه تبسم ای مخاطب این سرود کهن ودایی اگر بجویی با اشاره خدا گل حقیقت در دستهای مهربانت برای تو خواهد شکفت.. جلوه ی روح بر ما نفسست گهر ما! گهر ما نفسست خبر ما ز نفس هست از ما از خدا هم خبر ما نفسست گر به مانند سحر پاک شویم شمه ای از اثر ما نفسست گر چه چون شمع سحر محتضریم رونق بوم وبر ما نفسست در وجود و عدم اینگونه به سیر دمبدم همسفر ما نفسست چون جوانه به تکاپوی حیات عادت سبزتر ما نفسست حصه ی کوچک ما یک لبخند جیره ی مختصر ما نفسست "از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی" توای آنکه بجان دور تو گشتم تو ای آنکه دلم شرمنده توست به اینجا و به آنجا و به هرجا دلم حرمت نگهدارنده توست همین امروز و امسال از غم دل ببین این محتضر نابود گشته ببین آنکس که تنها مردشب بود در این خلوت دگر نابود گشته منم تنهاترین تنهای تنها کسی که هیچکس همراه او نیست دگر از بغضهای ممتد تلخ گلویم را مجال گفتگو نیست ز احساس غروب مات ومبهوت نمیخواهم دلت دیگر بگیرد! نمی خواهم چومن تاریک گردی سیاهی جسم وجانت بر بگیرد نمی خواهم بلاتکلیف باشی میان مشکلاتم در بیفتی نمی خواهم که غم پایت ببند نمی خواهم به درد سر بیفتی اگر میترسی از نفرینی عشق برو اندر پی بخت سپیدت اگر میترسی از طاعونی شوق برو اندر پی شور وامیدت من اینجا مینشینم زار و حیران بلاگردان جان نازنینت برای آنکه تو خوشبخت گردی طپد اینجا دل این کمترینت چو شمعی میکنم قد راست با ر نج میان گریه و خنده به هر دم برای روشنایی ره تو بسوزم آنقدر تا آب گردم همیشه مطمئن باش ایگل خوب من از شادی تو شاداب هستم همیشه خیر خواه لحظه های پر از زیبایی مهتاب هستم... آخر تو به این تن چه نظر میکنی؟تو را به این تن چه تعلق است ؟ تو قائمی بی این وهماره بی اینی. اگر شبست پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها.هرگز با تن نیستی.اکنون چه می لرزی بر این تن ؟ چون یک ساعت با وی نیستی!جایهای دیگری .تو کجا و تن کجا؟ این تن مغلطه ای عظیمست. پندارد که او مرد او نیز مرد!هی! تو چه تعلق داری به تن!این چشمبندی عظیمست. ساحران فرعون چون ذره ای واقف شدند تن را فدا کردند. خود را دیدند که قائمند بی این تن و تن به ایشان هیچ تعلق ندارد.و همچنین ابراهیم واسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند از تن و بود و نابود او فارغ شدند. حجاج بنگ خورده و سر بر در نهاده بانگ میزد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد!پنداشته بود که سرش از تن جداست و به واسطه ء در قائمست!احوال ما و خلق همچنینست : پندارند که به بدن تعلق دارند یا قائم به بدنند! " مولانا- فیه مافیه" خوب من ای پاک وساده مثل آب! هرزمان جستم بدون تو خلاص از تشنگی هر نفس رفتم بدون تو در این بیغوله ها دیدم سراب دیدم سراب! مرا آنطرفتر ز دریا ببر فراتر ز خط افقها ببر به متن غزلهای پر حادثه به عمق بهاری شکوفا ببر دل مست شیدای من را مدام تو شیدا بیار و تو شیدا ببر مثال شرارم تو مستانه دار شبیه نسیمم تو از جا ببر... به اینجا که هستم تو با من بیا به آنجا که هستی تو من را ببر
تبلیغات 